تبليغاتX
از آغاز تا انجام
the second day....
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/08ساعت 3:11 PM توسط پرستش |

 

 

نمیدونم از کجا شروع کنم، از کجا برات بگم ، شاید بهتره از اینجا بگم که ای کا ش love  تو این دنیا real  بود ، نه life.

این روزها آدم کم طاقتی شدم. صبر ندارم.فیوز سوزوندم.داغونم.زدم به سیم آخر. پیشم نیستی که حال و روزم رو از نزدیک ببینی و باور بکنی. اما شاید از گند زدن هام یه خرده متوجه بشی.

صبرم تموم شده ،دیگه طاقت شب گریه کردن و با اشک خوابیدن رو ندارم.

ترسیدم که دیگه پیشم نباشی.

ترسیدم که از دستت بدم.

ترسیدم که بری و تنها بمونم.

ترسیدم که غم باهام بمونه.غصه دوریت رفیقم بشه.

چند روز متوالییه که گلوم پر از بغضه. تو تنهاییی خودم اشک میریزم.

عزیز دلم طاقتم طاق شده.

میدونم که از دستم ناراحتی، شاید اگه منم جای تو بودم و تو میومدی این حرف رو بهم میزدی ناراحت میشدم.

اما از خدا خواستم ، با التماس ازش خواستم، با تمام وجودم خواستم که تو این چهل روز خودش بهم کمک کنه، هر چی به خیر و صلاحمه همون بشه. تا چهل روز . برام سخته ، که نتونم باهات حرف بزنم ،  اما باید پای قولم بایستم.

به خدا ، ناخودآگاه و یک دفعه ای این تصمیم رو گرفتم. با یه دل سوخته این تصمییم رو گرفتم.

از شهادت حضرت فاطمه شروع شد. وقتی رفتم تقویم رو ببینم دیدم چهل روز بعد دقیقا میشه تولد حضرت علی ، 15 تیر !

حالا همه چی رو سپردم به خودش.

همیشه به یادتم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت 10:32 PM توسط پرستش |

 
Stats Maker