دیشب بعد از مدت ها رفتم تو مسنجر.رفتم ببینم دنیا دست کیه. دیدم پسر خاله شیطونه آنلاینه، یه کم باهاش گپ زدم ، دیدم خودم کاردارم ، اونم معلومه سرش شلوغه ، خداحافظی کردم.
یه دفعه دیدم چراغ احسان روشن شد. خیلی دوست داشتم بهش پی ام بدم ، حالشو بپرسم . اما پا رو غرورم نذاشتم. بعد زود خاموش شد.
غربیه میگفت زن گرفته .
منم شروع کردم تایپ کردن .
سلام عرض شد...
جوابی نداد.شاید واقعا sign out شده بود.
اما الان CV احسان جلومه . پر از افتخاره ، پایین و بالاش رو نگاه کنی ، افتخارات پر ارزش چشمک میزنن.
عکسشم تو FACE BOOK دیدم . لبخند ملیحی رو لباش بود . بهش میاد که شوخ باشه ، در کل دوست داشتنیه.
همه ی اینا اتفاقی رخ داد . خیلی اتفاقی.
اما آقای احسان از معدود کسانی هستن که روی من واقعا تاثیرگذاشت.
دوست داشتم اون ارتباط ساده و دوستانه ادامه پیدا کنه . اما حیف که نشد. به هر حال امیدوارم هرجا که هستی شاد و خرم باشی.
ایران و ایرانیان به داشتن فرزندانی چون تو افتخار میکنن.
تعز من تشاء و تذل من تشاء
آدما چه موجودات بوالهوسی هستن. تازه به این نتیجه علمی رسیدم.
به خاطر جاه و مقام چی کار که نمیکنن. کاشکی میفهمیدن این صندلی وفا نداره . اگه وفا داشت قبلی ها نمیرفتن.
چه قدر راحت با آبروی انسان ها بازی میکنن.
همین بس که آموزش خیلی راحت با آبروی من داره بازی میکنه و من دستم به هیچ جایی نمیرسه.
چرا من به عنوان یک دانشجو از حقوق اولیه ام بی خبرم؟
کمیته ایی شدم . باید برم کمیته انضباطی . نمیدونم کی تشکیل میشه. پرونده ها توی دانشگاه مرکز بررسی میشه.
وقتی برم اونجا میدونم چی کار کنم . حتی اگه اخراج هم بشم تا حقم رو از اینا نگیرم ول کن نیستم.
لعنت به همتون.
از اون اول تا آخرتون.
دانشجوها بدبختن، خیلی بیچارن ،خیلی.
خدایا به امیدت ، توکل بر تو ، کمکم کن.خدایا کمکم کن ، میدونی چه دل پر دردی دارم.میبینی چه عوضی هایی گیرم افتادن.
خودت که بهتر میدونی ، تنها امیدم تویی ، نا امیدم نکن.