تبليغاتX
از آغاز تا انجام

روزای بدی رو دارم پشت سر میذارم. دوست داشتم این اتفاقای ناخوشایند رو تو حیاط خلوت اینجا به ثبت برسونم.

تو عمرم این همه عصبی و خسته و بی حوصله نبودم.کاشکی میومدی اینجا رو میخوندی .

کاشکی میدونستی جه قدر خستم.

 

کاشکی میدونستی بین منطق و احساس دارم یکی رو انتخاب می کنم. چه قدر هم سخته پا گذاشتن رو علاقه .

کاشکی میدونستی یک هفته ی تمومه که خواب ندارم  ، همش فکر میکنم . اینقدر که سردرد میگیرم . اینقدر فکر میکنم  که تمام پیشونیم عرق میکنه.

 

کاشکی میدونستی چرا نمی خواستم شب ها باهات حرف بزنم، از بس فکر میکنم ساعت 9 شب که میشه دیگه مخم تعطیله . نمیفهمم چی دارم میگم ، تمرکزم رو از دست دادم ، ذهنم راکد شده ، اصلن انگار نمی تونم فارسی حرف بزنم  ، جمله های غلطیه که پشت سر هم میاد . دارم حرف میزنم یادم میره چی داشتم میگفتم .

باورت میشه .

 

برای همینم بود که به اون sms  زدم. نمیدونم چرا دوست داشتم نظرتو بدونم. با اینکه با ده نفر آدم خبره هم صحبت کردم . چه حضوری چه تلفنی. اما هنوزم که هنوزه آروم ندارم .

 

کاشکی میدونستی ، چه قدر دوست داشتم بدونم این برداشت ذهنیت از من چی بوده که اون اینقدر مشتاق آشنایی با منه؟

آخه مگه میشه ندیده و نشناخته با کسی آشنا شد ؟ من هنوز خودتم ندیدم  ، تو رو نمیشناسم  ، حالا یک کاره برم با اون آشنا بشم؟

ول کن نیست . خیلی گیر داده .

موبایلمو  از جمعه که باهات حرف زدم خاموش کردم . چون حوصله ی هیچ بنی بشری رو ندارم  . به احتمال زیاد تا اول مهر هم خاموشه .

 

تمام آیندم  نه ، بخشی از اون تحت تاثیره همین تصمیمه . تاوانشم دارم میدم ، سختیش ، گرفتاریش ، نگرانی خانواده و....

 

فکر میکنم چه قدر آدم خود خواهی هستم  ، چه قدر سخته نگاههای نگران یه مادر رو ببینی و سعی کنی مثل سنگ بی تفاوت باشی .

چه قدر سخته دل نگرونی رو تو چشمای یه پدر ببینی و به روی خودت نیاری .

چه قدر دارم به خاطر خودم اونا رو اذیت میکنم .

 

خیلی چیزای دیگه هم می خواستم بگم ، اما مثل چند روز اخیر اشکام نمیذارن .

 

 

** من واقعن این روزا تمرکز ندارم ، اگه جایی رو تو متن اشتباه نوشتم عذر می خوام .خوشحال میشم اگه بهم بگید.

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/24ساعت 4:18 PM توسط پرستش |

ای دخترکان که نمیدانید چه قدر کودکی زیباست.

آرزو نکنید زود به سالهای سراسر درد و رنج ما که گاه دل اسیر و فرمانبردار و زمانی سر کش و بی قرار است برسید.

به سالهایی که اغلب خندیدن از گریه های شما غم انگیز تر است .

سالهای زندگی شما به قدری شیرین است که مانند نسیمی از روی مزارع و کشتزاران میگذرد.

و چون همای تیز پری از فراز دریاها میپرد.

و بسان صدای سرورانگیزی دور و ضعیف میگردد و فراموش میشود.

 

ساعات عمر شما مانند گلهایی هستند که به یکدیگر چسبیده باشند:

زودتر از زمان و پیش از وقت آنها را نچینید و پرپر نکنید.

بگذارید سالها خود بیایند!...

 

تقدیر شما را مانند ما برای دریغ ها و دوستی های ساختگی و دردهای بی درمان که غرور آنها را انکار میکند و لذت هایی که در حقیقت تاثر انگیزند ، فدا میکند.

 

با این همه خندان باشید !... بگذارید از قدرت سر نوشت بی خبر بمانید .

 

بخندید!... چین بر پیشانی روشن و صاف خویش نیافکنید.

 

چشمان آسمانی خود را که مانند آینه پاک و صاف است و روح شما را آشکار میکند و آسمانها را جلوه گر مسازد از غبار غم تیره و کدر نگردانید.

 

          ویکتور هوگو

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/12ساعت 11:49 AM توسط پرستش |

 

اصلن دوست ندارم بزرگ بشم . میرم جلوی آینه خودمو میبینم . اما نه انگار نمیشه ، نمیتونی فرار کنی.

بخوای نخوای بزرگ میشی ، رفتارت تغییر میکنه ، حرف زدنت ، قیافت ، همه چی تغییر میکنه .

آرزوهات ، خواسته هات ، افکارت بزرگ میشن . حرص و ولعت هم نسبت به همه چی بیشتر میشه .

انگاری پرت میشی توی یه اقیانوس  غوطه ور .

 

بعد یادت میره که بابا یه روزی میخوای بمیریا ، زیاد حرص نخور.

توی این دست و پازدن ، یه دفعه ای اجل یکی میاد و خیلی راحت میمیره .

بعد تازه به خودت میای که فاصله مرگ و زندگی چه قدر کوچیکه ، از مو هم باریکتره .

این اتفاق باعث میشه که یه خورده آرومتر بشی ، حرص و ولعت کمتر بشه ،راحت تر زندگی کنی ، زیاد سخت نگیری . اطرافیانتو دوست داشته باشی ، بهشون عشق بورزی ، بخندی ، شاد باشی ، بقیه رو شاد کنی ، کمکشون کنی .

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/06/05ساعت 4:48 PM توسط پرستش |

شب سردی است ومن افسرده.

راه دوری است و پایی خسته .

 

تیرگی هست و چراغی مرده .

 

می کنم ، تنها ، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها .

سایه ای از سر دیوار گذشت ،

غمی افزود مرا بر غم ها .

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

هر دم  این بانگ برآرم از دل:

وای ، این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل ،

غم من، لیک ، غمی غمناک است.

                                               سهراب
+ نوشته شده در جمعه 1386/06/02ساعت 5:25 PM توسط پرستش |

 
Stats Maker