صبح زود پا شدیم بریم کلاس زبان . ساعت 7:15 از خونه در اومدم، تا برم سوار اتوبوس بشم.
دیگه سوار شدیم و ایستگاه ِ نزدیک آموزشگاه باید پیاده میشدم.
از ایستگاه اتوبوس تا آموزشگاه یه مسافت خیلی کمی رو باید پیاده برم.
سر خیابون که رسیدم دیدم صدای داد و بیداد میاد . هر چی نگاه کردم چیزی نمیدیدم. فقط دخترا رو میدیدم که به طرف موسسه میرن.
وارد خیابون شدم . نزدیک موسسه که رسیدم یه پیرمرد و پیرزن رو دیدم.
پیرمرده کوچه رو گذاشته بود روی سرش. دو تاییشون آخره پیری بودن .
اما مرتیکه جیغ که تو چرا راه افتادی تو خیابون ، مگه من نگفتم بشین اینجا تا بیام ...
بعد شروع کرد به زدنش.
هممون مات ومبهوت فقط داشتیم نگاه میکردیم . فقط نگهبان موسسه و یه آقای دیگه ایستاده بودن که داشتن معرکه رو نگاه میکردن.
یه دفعه دیدیم که با ضربه ی حاج آقا ، پیرزن بیچاره کف خیابون ولو شد ، مونده بودیم بریم جلو یا نه .
یه دفعه به نگهبان گفتیم برو جلوشو بگیر . اونم با اون آقاهه رفتن طرفشونو دست پیر مرده رو گرفتن که دیگه پیرزنه رو نزنه .
حالا جیغ و هوار که منم مریضم ، به حرف گوش نمیده ، هر چی میگم کار خودشو میکنه .
اینقدر اعصابم خورد شد که میخواستم برم جلو یه کشیده بخوابونم تو صورتش ولی گفتم تا شر درست نکردم برم . سرمو برگردوندمو دور شدم.
دور شدم تا این عشق بازی رو نبینم .
نمیدونم شاید این پیرزن آلزایمر داشته ، اون پیر مرد هم مریض و خسته از زندگی ، حوصله خودشم نداشته باشه ، اما چرا اینطوری میکنن ؟ آخه دیگه جوون هم نیستید که بخواین تو سر و کله هم بزنید ؟
یاد صورت معصوم پیرزن ، با اون چادر چار قدش ، با اون موهای سپیدش که چه جوری دنبال سر پناه برای فرار کردن ار نوازش های شوهر میفتم ،دلم میگیره ، مو به تنم سیخ میشه.
و باز هم زندگی ادامه دارد................
منم کوروش
شاه جهان،شاه بزرگ،شاه دادگر
شاه بابل،شاه سومر
شاه چهار گوشه جهان،پسر کمبوجيه،شاه بزرگ
آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم،همه ی مردم گامهای من را با شادمانی پذيرفتند
در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم،مردوک خدای بزرگ،دلهای مردم بابل را متوجه ی من ساخت...
ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد،زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم
نگذاشتم رنج و آزاری به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد
وضع داخلی بابل و جايگاههای مقدسش قلب مرا تکان داد...
من برای صلح کوشيدم،من برده داری را برانداختم،به بدبختی های آنان پايان بخشيدم
فرمان دادم که همه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند وآنان را نيازارند
فرمان دادم که هيچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند...
من شهرهايی را که ويران شده بود از نو ساختم
همه ی خدايان اين نيايشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم
و خانه های ويران آنان را آباد کردم
بشود که خدايانی که آنان را به جايگاههای مقدس نخستين شان باز گرداندم
هر روز در پيشگاه خدای بزرگ برايم زندگی بلند خواستار باشند...
این داستان رو یکی از دوستام برام میل زده بود ، دیدم قشنگه گفتم بذارم اینجا شما هم بخونید:
داستان عشق............ ........
درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بیایم!"
غم با صدای حزن آلود گفت:
"آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"بیا عشق تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسید:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."
ما خصوصی ساز و خصوصی کاریم ، اصلا نافمون رو خصوصی بریدن. میگی نه نگاه کن:
ما بنزین خصوصی وارد میکنیم.
ما برای راحتی بیشتر سوار اتوبوس های بخش خصوصی میشیم که اگه یک اپسیلون شانس داشته باشیم برامون کولر هم روشن میکنن.
ما برای کیف بیشتر مهمونی های خصوصیه خصوصی میگیریم.
ما از بس کنجکاو تشریف داریم البته با فضولی کردن اشتباه نگیرید (!!!!)CD های خصوصی مردم رو میبینیم .
ما برای پیشرفت توی هر کاری از کلاس های خصوصی و معلم خصوصی استفاده میکنیم.
ما برای داشتن یه ذره ، فقط یه ذره خدمات بهتر به بیمارستان های خصوصی میریم.
و تا دلتون بخواد چیزای خصوصی دیگه .......
تنها چیزی که واقعا روی اعصابم راه میره ، مانتو خریدنه.
خدا نکنه من بخوام یه مانتو بخرم دیوونه میشم .
از غرب میکوبم میرم شرق ، از شرق به شمال بعد به جنوب ، خلاصه کل تهران رو میگردم.
خیلی مشکل پسندم ، اهل مانتو مشکی پوشیدن نیستم ، یه رنگ شاد و قشنگ دوست دارم ، با یه مدل و دوخت خوب .
اصلا دوست ندارم چیزی که مد میشه و همه می پوشن رو منم بپوشم. اصلا توی ایران تنوع نداریم .
فعلا بنده اندر خم یک کوچه تشریف دارم.
این تابستونی می خوام بترکونم. می خوام همه جور کلاسی برم ، در صدر همه زبان قرار داره ، برای اینکه تا دست روی یه چیزی میذارم یا تافل میخواد یا آیلتس.
بعد نجوم ، ICDL 2، رانندگی ، خیاطی ، آرایشگری ، شیرینی پزی و.......... .
خودم خندم میگیره ، اما خوب باید ببینم به چند تاشون میتونم برسم.
امروز روزیه که دیروز تولدم بود . حالا من وارد 19 سالگی شدم. حس خاصی ندارم ، اما فکر میکنم باید بیشتر قدر لحظه های زندگی رو بدونم.
از این به بعد گاه نوشته های یک کنکوری تبدیل شد به: از آغاز تا انجام .
کنکور سراسری هم تموم شد ، خوب و بدش به شما * . پس فردا هم آزاد دارم .
از کنکور هیچی نمی دونم ، فقط همین رو میدونم که باعث شد یه سفر عالی رو که از 2 ماه پیش لحظه شماری میکردم که بریم کنسل بشه .
یه سقری که فکر میکردم اگه برم آدم میشم ، اما الان فهمیدم که آدم شدن به اون 15 روزی که میری نیست ، تو هر جا هم باشی این بستگی به خودت داره که بخوای آدم بشی یا نه ؟
اما با چه ذوق و شوقی رفتم خسی در میقات جلال آل احمد رو خریدم ، حج دکتر شریعتی رو هم باید می خوندم.
میخواستم یه دستی به سرو روی اینجا بکشم ، قالب های مختلف رو امتحان کردم ، به دلم نچسبید ، همون قبلی رو گذاشتم . حالا سر فرصت یه کاریش میکنم.
این عکس بالا رو هم عوض کردم ، خوشگله؟
یه چند تا لینک وبلاگ هایی که دوستشون دارم و همیشه می خونمشون رو گذاشتم ، که بازم سر فرصت باید بقیه رو هم بذارم . نمی دونم ازشون اجازه نگرفتم که لینکشون رو بذارم یا نه ؟ اما همیشه فکر میکنم خلاف ادبه که بدون رضایت طرفت کاری انجام بدی .
اما نمی دونم برای دوست داشتن هم باید اجازه بگیری یا نه ؟
* قسمتی از آهنگ وایسا دنیا ، رضا صادقی.