دوباره زندگی... دوباره کنکور.....
هنوز تو حال و هوای سفر همدان بودم و می خواستم سفر نامه بنویسم و تو دل همین وبلاگ ثبتش کنم که پسر عموم و بچه اش می خواستن برن شمال و طرف های کلاردشت که از ما هم خواستن باهاشون بریم .
اول نمی خواستیم قبول کنیم . قرار بود برادرم بیاد و منم منتظر جواب های کنکور بودم .
به هر حال رفتیم . یه مسافرت سه روزه به کلاردشت کجا و سر در آوردن از اردبیل کجا.
پنجشنبه 13 شهریور در اودیم . به خاطر 3 روز تعطیلی جاده شلوغ بود ، تمام ملت شهید پرور قصد سفر داشتن دیگه ، مثل ما .
بحمدالله صلاحیت علمی نداشتیم بریم دانشگاه ، میبینی آقای جاسبی هم ما رو قبول نکرد . از بس نشستم جاسبی و دانشگاهش رو مسخره کردم ، فکر کنم آهش من و گرفت . با اختلاف کمی تو رشته دلخواهم قبول نشدم .
خلاصه تو سفر که بودم با SMS کارم رو دنبال میکردم و گرفتن کارنامم هم افتاد گردن صبا جونم.
قصد داشتیم 3 روز بمونیم کلاردشت . بعد گفتیم حالا که تا اینجا اومدیم بریم یه خرده اونور تر هم ببنیم .
رفتیم رامسر . بعد رشت . بعد بندر انزلی. بعد آستارا ، بعدش هم اردبیل . ولمون میکردی تا تبریز هم میرفتیم .
این پنجشنبه برادرم میاد .
تو سفر فکر کردم خیلی. به سالی که گذشت ، فکر میکردم که چه جوری گذشت ، چه جوری درس می خوندم ، اصلا تصمیم داشتم برم دانشگاه یا نه ؟
بیشتر دوستام قبول شدن . کامپیوتر امیر کبیر ، مهندسی پزشکی امیر کبیر ، ریاضی کاربردی خواجه نصیر ، مکانیک اراک ، صنایع لا هیجان ، مکانیک عباسپور ، تبریز ، سمنان ، کرمان ........
فکر که میکنم میبینم من از خیلی هاشون بهتر بودم ، اما اشتباه های زیادی کردم . نه میخوام خودم و محاکمه کنم نه چیز دیگه ای .
دارم به آیندم و تصمیماتی که داشتم فکر میکردم ، این سوال رو از خودم میپرسم که چه قدر برای رسیدن بهشون تلاش کردم ؟
اصلن ولش کن .
مخور غم گذشته ، گذشته ها گذشته . به قکر آینده باش .
***********
من 9 ماه فرصت دارم . فقط همین امسال . میفهمی پرستش هر کاری می خوای بکنی فقط امسال ، هر گلی به سر خودت زدی فقط تو کنکور 86 میزنی . خودت رو باور داشته باش ، تو همونی هستی که شاگرد اول بودی ، همه دوست داشتن ، میدونی که الان هم دوست دارن . تو همه رشته ها و هر زمینه ای حرف اول رو میزدی ، یادته دختر یا نه ؟
به اون همه تقدیر نامه و جایزه فکر کن که همیشه میگرفتی ، مثل بلبل جواب معلم ها رو میدادی .
به دوستات فکر کن که شب امتحانا تو باهاشون کار میکردی.
یادته صبا وسه امتحان عربی اومد خونتون که باهاش کار کنی چون هیچی بلد نبود ، بعد نمرش از تو بیشتر شد و قاه قاه با هم میخندیدین .
یاد شر بازیات بیفت ، تیکه هایی که مینداختی سر کلاس و کلاس از خنده میترکید و معلم ها هم دیگه تسلیم میشدن و میزدن زیر خنده . یادته دختر ، چه روز های عالی داشتی ؟؟؟؟؟
هنوز هم فرصت داری تو همش 18 سالته ، وقت هم داری ، نیرو هم داری ، شایستگی اش رو هم داری .
**********************
1- دیگه کلاس ننویس ، بزرگترین اشتباهت این بود که کلاس زیاد نوشتی وسه همین فرصت مرور نداشتی .
2- تکرار ، تکرار ، تکرار .
3- به جای بینش باید دین و زندگی بخونی . به این درس توجه زیادی بکن .
4- حرف احسان این بود که باید فراوون تست بزنی . از در و دیوار تست گیر بیار بزن . حداقل باید 2 بار مرور بشن .
5- آرش هر ماه درس های عمومی رو دوره میکرد . اگه بتونی این کار رو بکنی که محشر میشه .
6- همزمان باید کلاس زبانت رو هم بری ، کارت ممکنه زیاد بشه اما باید ادامه بدی.
7- دیگه کامپیوتر تعطیل . اینجا رو شاید ماهی یه بار ، یا کمتر یا بیشتر به روز کنم . گزارش کارم رو اگه بتونم و وقت بکنم اینجا مینویسم .
8- یه کنکوری صد در صد احتیاج به دلگرمی داره ، پس تنهام نذارید .
9- یکی از بچه ها رتبه اش پارسال شد 9000 ، برای امسال خوند شد 700 .
10- یکی دیگه سال دوم شد 24 . نتیجه میگیریم کار نشد نداره .
11- فقط آزمون های سنجش رو مینویسم .
حرف آخر :
سحر خیزی رو از خروس یاد بگیر .
پر کاری رو از مورچه .
چسبیدن به چیزی رو از تمبر .
+++++++
خدایا به امیدت . یا علی. ![]()
از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی.»
از وقتی که روزنامه اینترنتی ایران ما شروع به کار کرد باهاش بودم . یادمه آرش سیگارچی عزیز هم که الان تو زندان به سر میبره هم با این روزنامه همکاری میکرد .
چه موقع هایی که وقتی آنلاین میشدم میدیدم چراغ آرش هم روشنه .
ازش می پرسیدم ، آرش داری چی کار میکنی ؟
اونم مشغول تایپ کردن مقاله برای ایران ما بود .
چون کامپیوترش رو برده بودن تا دیر وقت مجبور بود تو دفتر روزنامه باشه و پای کامپیوتر و اینترنت.
چه قدر همه چی سریع میگذره . چه قدر سایت های فیلتر شده روز به روز بیشتر میشه . سایت های خبری ، سیاسی یا وبلاگ هایی که اطلاع رسانی میکنن. همش فیلتر . چه قدر دنبال فیلتر شکن باشی ، امروز یه فیلتر شکن جدید پیدا میکنی ، فردا که میری میبینی به خاطر لطف دوستان به جمع فیلتر شده ها پیوسته .
تو سفر که بودم ، تونستم برم کافی نت . مثل عادت همیشگی اولین سایت هایی که بهشون سر میزنم BBC و روزنامه اینترنتی ایران ما است .
BBC رو که فیلتر کرده بودن ، اما با آدرس جدید بهش سر میزدم .
اما تا آدرس ایران ما رو تایپ کردم ، با اون صفحه مسخره که میگه ...... دسترسی به این سایت ......... رو به رو شدم .
چون خبر نداشتم ، با خودم گفتم بابا ISP های اینجا که از تهران هم بدترن . تازه به مسئول کافی نت هم اعتراض کردم که بابا هر جا میرفتم که فیلتر بود ، این چه وضعشه . اون بیچاره هم گفت ما سرویسمون رو از تهران گرفتیم .
اومدم تهران دیدم نه بابا ، ایران ما هم به جمع فیلتر شده ها پیوسته . رفتم به وبلاگ آقای صف سری سردبیر ایران ما سر زدم که دیدم بله ، چه جورم ایران ما فیلتر شده .
اما آدرس جدید رو دات نت کرده بودن ، که وضع بهتر شده بود و میشد به این سایت سر بزنی.
اما امروز صبح که مثل همیشه رفتم ببینم دنیا چه خبره ، دیدم ایران ما هم داره میره . آدم میتونه با یه سایت هم ارتباط عاطفی بر قرار کنه . وقتی دیدم دارن میرن اشک تو چشام جمع شد ، انگار یه عزیزی رو از دست داده بودم زدم زیر گریه . فکر کنید از اون شماره اول باهاش بودم ، وقتی هم وارد سایت میشدم چه قدر هم یاد آرش میفتادم .
بی مقدمه خبر تان میدهیم که این دفتر پس از این منتشر نخواهد شد ، چرایی آن هم ، همانقدر بس که دیگرتاب تحملمان برای اقتدار گرایان نمانده است ، نه ما ، که دیگر تحمل هیچ صدایی جز صدای خودی را ندارند ، اما تا نگوئید که چرا پای زمیدان کشیده ایم ، فاش می گوئیم که پس از فیلتر شدن دیگر انگیزه بودنمان نبود ، خاصه که پراکندگی و کم شدن مخاطبان و ایضا فیلتر شدن همه سایت های خبری موثق و ترس از گرفتارشدن همراهآنمان به این صلاح ناخواسته تن می دهیم که مبادا " ایران ما ...
پ.ن.1. آدرس فیلتر شده ایران ما
پ.ن.2. آدرس از فیلتر در آمده ایران ما
پ.ن.3. آدرس وبلاگ آقای بیژن صف سری
پ.ن.3. آدرس وبلاگ روزنامه نگار در بند آرش سیگارچی ( پنجره التهاب )
یعنی واقعن حقیقت داره که برای همیشه ایران ما روی شماره 332 می ایسته ؟؟؟؟؟؟؟
1- خیلی جنتلمن و با کلاس بلیط هواپیما رزرو کنی . بعد چمدونات رو ببندی و آژانس بگیری ببرنت فرودگاه . حالا اگه تو اون شهری که میخوای بری فامیلی ، آشنایی داشته باشی که چه بهتر ، میری خونشون لنگر میندازی اکه دوستم نداشتی میری هتل آپارتمان ، نمیدونم سوییتی چیزی میگیری. روز بعدشم یا اگه خسته نیستی همون روز یه ماشین کرایه میکنی یا نخواستی یه آژانس میگری د ِ برو که رفتیم ، میری میگردی .
2- با ماشین خودت بری بگردی . البته عرض کنم نه با ژیان ، یه ماشینی که بتونی باهاش بری سفر ، حد اقل کولر داشته باشه ، نداشت هم مساله ای نیست ، اگه تو تابستون سفر کنید یه خورده بهتون سخت میگذره. اگر هم هدفتون عالی تر که کولر چیزی نیست با قاطر هم میرید . یه چند روز قبل ماشین رو قشنگ بدید تعمیر وسرویس ، راست و ریستش کنه که اذیت نشید . چیزایی که هم لازم دارید جمع کنید و راحت برید سفر . خدا پشت و پناهتون.
من خودم روش دوم رو ترجیح میدم ، هر جا دلت خواست میری ، میگردی کلا من اینجوری میپسندم .
راستش ما اگه بخوایم با ماشین بریم تصمیم میگیریم که ساعت 7 صبح بزنیم بیرون ولی 7 زدن بیرون همانا و 11 در اومدن همان . سه شنبه 24 مرداد ، در اومدیم بریم آب وهوا عوض کنیم .
مقصد اولیه شهر بروجرد بود ، نمیدونم بروجرد رفتید یا نه ، از تهران بری قم ، از قم بری اراک ، بعد اراک بروجرده. یه شهر تمیز و مردمان عالی ، البته به خاطر زلزله ای که تو عید اومده بود شهر خاکی شده بود اما خب مثل قدیما با صفا بود . اینم بگم بروجردی ها با خرم آبادیا مثل کارد و پنیرن . اما واقعن بروجردی ها همه چیشون با خرم آبادیا از زمین تا آسمون فرق میکنه . بروجردیا واقعن high class و با فرهنگ و با شعور و مهمو ن نواز و خوش مشرب هستن . بهش میگن پاریس کوچک . خدا وکیلی اگه بری اونجا فکر میکنی تمام پسر و دخترای تهرانیمون اومدن اونجا . من بعضی وقت ها میموندم که خدایا اینا تهرانین اومدن اینجا یا برو جردین ؟ لهجه لری ندارن ، یه لهجه شیرین و قشنگ که مخصوص خودشونه .
تو بازار سر پوشیده و سه راه جعفری بری بهترین خشک بار و سبزی خشک و انواع مربا و نقل و نون قندی های عالی پیدا میکنی. تو پاساژاشونم آخرین مد ها رو پیدا میکنی. چه لباس چه کفش کلا همه چی. پاساژ نیلوفر که تمام فروشنده هاش مثل فروشنده های تهرانمونه . خدا وکیلی اگه بشه مرکز استان چی میشه . یه مدت حرف بود بود از استان لرستان جداش کنن بشه مرکز استان .اسم استان هم قرار بود بشه زاگرس. هتل بین المللی زاگرس هم تو یه منطقه عالی قرار داره . منطقه چوقا اینقدر قشنگ و با صفا بود که دوست داری یک ساعت سکوت کنی و فقط به این طبیعت نگاه کنی. خلاصه اگه از اونورا رد شدید گشت و گذار تو این شهر رو بهتون توصیه میکنم. متاسفانه دوربین عکاسی دست داداشمه ، وسه همین نتونستم عکسی بگیرم اما به جاش تا دلتون بخواد فیلم گرفتم .
راستی گفتم شوهرخاله مامانم فوت کرده بود . بروجردی ها رسم دارن تا سه شب جمعه مراسم میگیرن دیگه هفت و چهلم ندارن. آقا ما هم تا رفتیم اونجا پنجشنبه ای گلاب به روتون اسهال گرفتم . دلمم درد گرفته بود چه جورم. فقط مسابقه دو سرعت گذاشته بودم تا دستشویی . حالا خوبه دو تا دستشویی بود . نمی دونم ویروس جدید اومده بوده خیلی ها اینطوری شده بودن. وسه همین پنجشنبه صبح همشون رفتن دارالسلام( اسم قبرستونشون ) من موندم خونه با دو تا خانم کارگر که اونجا کار میکردن . یکی عشرت خانم نامی بود و دیگری اقدس خانم نامی. وای دیگه من از دست اینا مخصوصن عشرت خانم که سنش بیشتر بود مرده بودم از خنده . سبزی پاک میکرد و حلوا درست میکرد و برای من از بچه هاش و داماداش و پسرا و دختراش حرف میزد . راستی عروساش و نگفتم . میگفت که چه جوری پسرش معتاد شده ، بعدن اونی که معتاد شده بوده چه جوری مرد و اینکه الان دخترش رفته دادگاه برای اینکه شوهرش معتاد بوده و می خواد طلاق بگیره . خلاصه ماجرا داشتیم .
به هر حال ما با خوردن دو تا قرص ضد اسهال خارجی جلو مشکل رو گرفتیم . حالا این مشکل حل شد ، گرفتار مشکل جدید شدم ،هیچی یبوست گرفتیم . خلاصه ما جمعه صبح از بروجرد در اودیم بریم همدان و اونطرف ها رو بگردیم . با ما باشید تا بدونید چرا این همه را رفتیم و غار علی صدر رو ندیدیم.
پ.ن. راستی نقل شکری و بستنی فروشی گل سرخ و همچنین خجسته و شیرینی فروشی سهیل رو تو بروجرد فراموش نکنید.
ادامه دارد ..............
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
هیچیمون مثل آدم نیست . بازم تو این مملکت گل و بلبل یه اتفاق ناگوار افتاد . مثل همیشه ، یه هواپیما دچار سانحه شده و تعدادی از هموطنان رو تو این حادثه از دست دادیم . بابا یه بار ، دو بار ، آخه چند بار باید از این اتفاق ها بیفته کک هیچ کس هم نگزه؟
- خوب ببخشید آقای وزیر راه علت انحراف هواپیما و این حادثه کی معلو م میشه ؟؟؟؟؟؟؟
- ان شا الله طی روزهای آینده (!!!!!!!!!!!!!! )![]()
بعدش روزهای آینده میشه هفته های آینده ، بعد این آقا میندازه تقصیر اون آقا ، بعد این سازمان میندازه گردن اون سازمان ، آخرش هم کی بود کی بود ، من نبودم. چه قدر عالی ، نه؟ بعد هم همه چی فراموش میشه تا یه سانحه دیگه . هیچ کسی هم مسئول نیست . مثل C130 . مثل سانحه ها و اتفاق هایی که هرروز رخ میده ، چه از نوع تکی باشه مثل اکبر محمدی بیچاره ، چه جمعی باشه مثل هواپیما . اصلن اگه از این اتفاق ها نیفته عجیبه و جای سوال داره . میدونید اصلن صبحمون شب نمیشه . نمی تونیم شب سرمون رو راحت بذاریم ، یگیریم بخوابیم . واقعن که .
آقای رئیس جمهور ، آقای وزیر ، آقای معاون و آقایان دیگر ، این وضع تا کی می خواد ادامه پیدا کنه ، تا کی ؟؟؟
می خواستم سفرنامه بنویسم.
می خواستم بگم رفتم چه جاهایی از ایران عزیزم رو دیدم.
می خواستم بگم از آشناهایی که خیلی وقت بود ندیده بودمشون ، اما به واسطه فوت یه عزیزی همه دور هم جمع میشیم و دیداری تازه می کنیم.
می خواستم از همدان بگم ، از اینکه این همه راه رو بری و غار علیصدر رو نبینی. از کرمانشاه بگم. که چرا با دیدن مردهاشون خوف برم میداشت ، میترسیدم الان یه چاقو در بیارن . با اینکه مردم نازنینی دارن.
می خواستم از بیستون بگم ، از طاق بستان ، از کوه بگم ، از دشت بگم ، از اکسیژنی که تو تهران پیدا نمی کنی.
از بروجرد ، از پاریس کوچک بگم.
از ملایر بگم ، از اینکه دو تا خانواده ای که اصلن نمیشناختیم رو آشتی دادیم.
از اینکه عاشق منش و رفتار یه آشنایی شدم ، که هم زن داره و هم بچه. اینقدرطرز برخورد و رفتارش با اطرافیانش توجهم رو جلب کرد که مجبور شدم جستجوم و در مورد ماه تولدش آغاز کنم . که به نتیجه رسید . حیف که زن داره .
می خواستم از راه برگشتمون بگم ، از اینکه یه دختری از دوستان همسفرمون شد که من هیچ موقع ازش خوشم نمیومد ، اما چه میشه کرد مهمون حبیب خداست. اگه دستت امانت باشه که دیگه بد تر.
و تا دلتون می خواد چیزای دیگه.....